کمی احساس....

هر چقدر هم که ضعيف باشیم ، گاهی اوقات


می توانیم تکیه گاه کسی باشیم!



کمی احساس....





مردانگی آنجاست …
جایی که پسر بچه ای هنگام بازی برای اینکه دوست فقیرش خوراکی هایش را بخورد ، نقش فروشنده را بازی کرد


اگر روزی داستانم را نقل کردی بگو:
بی کس بود اما کسی رو بی کس نکرد
تنها بود اما کسی رو تنها نذاشت
دلشکسته بود اما دل کسی رو نشکست
کوه غم بود ولی کسی رو غمگین نکرد
و شاید بد بود ولی بدی کسی رو نخواست…



دور گردنش شال پیچیدند و سرش کلاه گذاشتند و رفتند

کسی نفهمید همین محبت ها آدم برفی را آب کرد



زمونه ی بدی شده

حتی با افزودنی های غیرمجاز شیمیایی هم

اعتباری بــه ماندگاری بعضی رابطه ها نیسـت …


دختر گفت : بشمار !
پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن : یک ، دو ، سه ، چهار . . .
دخترک رفت پنهان شود !
آن طرفتر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند ، برّه شد و با گرگ رفت . . .
پسرک قصه هنوز می شمارد . . .

بیشتر از هرکسی … خودت را دوست داشته باش!
جوری که هر کجا نشسته ای … هر جا که می روی ….
در هر کاری که میکنی … “خــــــــودت ” حضور داشته باشد ،
یــــک حضــــــــــور بـــی ماننـــد …
اما خالــــــی از تکبــــر ، حسادت ، ریــــــا …
باور کن تا عاشق خودت نباشی ….
عاشق هیچ کس نمیتوانی بشوی ….
و هیچ کس هم ..(!)… عاشقت نمیشود !



ایـــن روزهـــا هــــوا خیلـــی غبـــار آلــــود اســـت؛
گـــرگ را از ســـگ نمــی تـــوان تشخیـــص داد !
هنگـــامـــی گـــرگ را می شنـــاسیـــم؛
کـــه دریـــده شـــده ایــــم



نمیدانم دل دل کردنت برای چیست…
برای دل دادن…دل بردن… و یا دل بریدن…

هیچ بارانی
معرفت تو را
از کوچه قلبم نخواهد شست حتی سیلاب فراموشی

اگه باشنیدن صداش دستت لرزید !
اگه از بدی هاش !
فرار نکردی و موندی !
دیگه تمومه . . . !
اون شده همه دنیات


اگر گفتی

چگونه می شود مُرده ای را زنده کرد؟

فرض کن من مُرده ام!

حالا بخند…



پابه پایم که نیامدى

دست در دستم که نگذاشتى

سر به سرم هم نگذار

قولش رابه بیابان داده ام . . .

پاییز منم که هر روز چهره ی زردم را با سیلی دروغهایت سرخ می کنم تا هرگز نفهمی آنکه بهار سبزم را به خزان نشاند تو بودی …


آدمایی که عشقشون رو مثل کانال تلویزیون عوض میکنن

آخرش باید بشینن برفک تماشا کنن !




ادامه نوشته